دوشنبه بیست و سوم دی 1387
دهلچی و نامه های عاشقانه!
سه ماه از صغیر و کبیر پاچه بگیری و آخ از کسی نشنوی! مشکل از دندان دهلچی است یا پاچۀ آهنین استادان؟ سه ماه یک کله بکوبی و یک "خفه!" از خود صاحاب پاچه نشنوی! با توجه به بررسی های استاد شجریان، مشکل از پوست دهل است یا از گوش شنوای بزرگان؟ زیر این همه تردید جانسوز زاییده باشی که یک هو نامه عاشقانه دریافت کنی:
"با نوشتت این روزا
پاچمو خوب می گیری، بگیر بگیر
دهل و خوب می زنی، بزن بزن"
طنین مهربان این "آهنگ" ِ واقعا "فرهنگی"، دهلچی را سر ذوق آورده و به ادامۀ زندگی از راه دهلنوازی (با استاد دلنوازی، کارشناس متعهد موسیقی فاخر صدا و سیما اشتباه نشود) دلگرم کرده است. شکر خدا که یکی دهلچی را داخل آدم حساب کرد و به محبت صمیمانه اش جواب داد. فرهنگ یعنی همین که به آهنگ دیگران احترام بگذاری. به دهلچی چه مربوطه که کدام آهنگ خوب است و کدام بد؛ برای جمع آوری «نعش کشتگان نیشابور» کنترباس مناسب تر است یا دوتار تربت جام؛ با ارکستر زهی و کوبه ای و چلستا بهتر می شود "عصیان" کرد یا با ارکستر اکراین و پیانو.
بله، عرض شود که با دهل آهنگ نمی زنند (البته با اجازه استاد بهمن رجبی)، بلکه در واقع همۀ هوش و حواس دهلچی متوجه رعایت سر ضرب آهنگ هایی است که دیگران می زنند.
می خواهی بدانی من کی ام؟ حالا دیگه شناختی: "نیمه گم شدۀ ما" و اگه گفتی که اون "چه کسی می تونه باشه": فرهنگ. دهلچی مسؤول آهنگ موسیقی نیست، فضول فرهنگ موسیقی است. فرهنگی که - همانطور که روز اول گفته شد - به خاطر بد اخلاقی و عوام فریبی از ضرب افتاده است.
اما از شوخی گذشته، دهلچی خیلی خوشحاله که از فرهنگ و آهنگ چنین نظری دریافت می کنه که نشون میده میشه وارد ِ- به قول ارغنون - تمرین انتقاد پذیری شد و خیلی متاسفه که دعوت فرهنگ و آهنگ برای نوشیدن قهوه رُ رد می کنه، چون از میون تمام نوشیدنیها دهلچی فقط دم کردۀ گل گاو زبون سر می کشه!
خُب ... فرهنگِ آهنگتُ برَم، حالا که کار به این جا رسید یه تمرین انتفاد پذیری دیگه هم خدمتتون تقدیم می شود (فقط لطفا قبلش عضلات لازمه رو گرم کنین):
از زبان ولادیمیر سیرنکو رهبر اکستر ناسیونال اکراین، به مناسبت اجرای کلیدر و چیزهای دیگر در تالار بزرگ کشور:
قصیدۀ اُخراینیه
بوی پول بی زبان آید همی/ "یاد یار مهربان آید همی"
اینویتِیشن کرده ما را مم رضا/ وه که ما را خوش خوشان آید همی
قدر ما را می ندانند اینجا/ دائما بر ما زیان آید همی
لیک سوی ما از ایران کمپوزر/ شاد و خندان و دوان آید همی
میبرد ما را به جایی که از آن/ چند سال است آب و نان آید همی
باشد اندر شهر تهران سولهای/ کاندر آن پیر و جوان آید همی
اندرین سوله اگر مزقان زنی/ مر تو را سود کلان آید همی
پول می ریزند از سر تا به پات/ هر قَدَر کز دستشان آید همی
فالش میزن هرچه خواهی یا بزن/ هرچه زیر پنجگان آید همی
چون اگر پوبلیک از فرط ملال/ یا کسالت هم به جان آید همی...
سوت و تشویق و براوو ای عجب/ بی حساب و رایگان آید همی
تو خودت از گند ِ خود شرمنده لیک/ شاخۀ گل زآسمان آید همی
حیرتا از شهر تهران کاندر آن/ نی هیاهو نی فغان آید همی
مطربان بی حال و جمعیت جَهول/ آن به این و این به آن آید همی
کی چنین جمعیت با مزهای/ بهر ما در اوکران آید همی؟
حیرت من از مرام داش حسین/ تا به مغز استخوان آید همی
بهر حاجی مم رضا پیوسته هی/ بر زبانم امتنان آید همی
گرچه در بعضی محافل بیخودی/ اعتراض از ارسلان آید همی
یا پس از کنسرت، بوی سوختن/ از دماغ «پرسیان» آید همی
من ندارم باک زیرا کمپوزر/ در پی ما همچنان آید همی
ای ولادی دیر زی "بهرنگ" ِ شان/ باز سویت پرزنان آید همی
شنبه چهاردهم دی 1387
مرغ سحر ...، بی خیال!
آخرِ کنسرته، ممل خوابه، فِری منگ و گیج
از سرِ شب آمدهایم حالا شده نصف شب
مرگ ِ خودم رفت ز این ناله اثر، بیخیال
گفتی برو بوفه بخر چیپسی و نوشابه ای
سعی به جایی نرسد، گمان مبر، بی خیال
بوفه بُوَد حصن حصینی نتوانش گشود
گرچه هجوم آوری با گرز و سپر، بی خیال
تشنهلبم، گرسنهام، خسته ام، افسرده ام
مُردم از این درد سر و درد کمر، بیخیال
مسئول صوت و میکرو هم بنده خدا خسته شد
گمون کنم رفته لالا یا به ددر، بیخیال
تا که مناسب شود اشعار تو ترسم شبی
طول کشد تا سحر آوازِ شجر، بیخیال
بَسه که شورش در اومد، ضایه شدن جملگی
آمرتضی، آممتقی، آبجی قمر، بیخیال
بابا دیگه حال سیاسی که نداره کارِت
این بازیا بی مزه شد ز هر نظر، بیخیال
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387
اندر باب افاضات پسران استاد مجید کیانی
|
الا ای آن که داری شوق ِ الحان یکی سنتور مردی آنچنانی سماعی را به دل انسی فزون داشت نمد بر نوک مضرابش نمیبست سخن میراند پیش از هر نوایی چنین بگذشت خود سی سال و اندی به عادت رفت سوی هر مقالی دو پورِ او کنارش یار بودند به کنسرتهاش آنها نیز بودند چو هَندیکم فزون شد فیلم و تصویر سپس ضبط صدا هم کارشان شد خلاصه هر فنی را ره گرفتند چو خود پنداشتند کان شاهکاران سخن راندند در برنامههایی یکی از صوت یک استاره میگفت بیا دارم صدای کهکشانی دگر گوشَت بده این وِزوِز تیز و یا بشنو که این تاپ تاپ و تق تق به حیرت بودم آن دم کاین سخن گفت نمیداند که این علم دقیقه دگر پور برومند کیانی "که اشکال سیه چاله چنین است نیاکان رازهای آسمانی تو که شکل سیه چاله ندانی نگه کن عکس ضرب و عبرتی گیر سخن راند از صدای ضرب و ضربی چو خوب از شکل ضرب و چاله ها گفت کنار ساز بابا ضربکی زد سخن از ساز او دیگر نگویم که نقد موسِقی کشکی نشاید ولی از حرف مفتش سر دهم گفت برادر جان کمی آخر بیاندیش برادرها اساساً یک شباهت مگر نشنیدهای در برزن و کو اگر منطق چنین باشد برادر به عنوان مثل گو این که چون است و یا شکل سه تار خوش صدا را چو دیگ آش را هم می زدهاند صدای قُل قُل آش از دل دیگ که بَه بَه قُل قُل و کشک و ملاقه ببندیمش به دستان و وترها و یا بین شکلک و قوس کمانچه بفهمی که عجب اصل و تباری کمانچه را نسب ...ون است و پاچه یکی ...ون و یکی پا و سه انگشت نوک دسته از آن رو هست باریک ولیکن قوس این تنبان پر کک چنین برجسته و گرد و سبک بال شکی نَبوَد که پوران ِ کیانی به دل گویند با تحقیر بنده سیه چاله به بالا و برین است ستاره را منازل آسمان است تو گویی هر چه در جوّ برین است بابا در جَو هم "یوری گاگارین" عمو جان آن که گفتندش حکیمان نه این خورشید و ابر و نجم و تیر است که این ها خود چو این خاک زمینند مراد بایزید و بوالحسنها مثالی از جهانی غیر ما بود حقیقت نیست در بالا و پائین حقیقت یک متاع بی مکان است میان سینه چون اندیشه پی شد حقیقت در نهادت میکند روی هر آنکس را که جان تسلیم حق بود خرد آمد تمایز آدمی را نباشد ساز محتاج آن که باری وگر اینسان فقیر و ناتوان است غرض ما را نه شعر و شاعری بود ولی دیدم سخنهای گزافه به نظمی آزمودم طبع و گفتم ولیکن سعی کردم تا بدانی از این پس خود سخن دانسته میگو بدان ما پاچه میگیریم و هستیم |
بخوان این نامه را از بن به پایان مجیدش نام بُد شهرت کیانی نه انس کز انس احوال جنون داشت یکی آرپژ ز مضرابش نمیجست که: «این کش میزنم باشد کجایی» دگر عادت شدش آنسان روندی یکی پاسخ بگفت بر هر سوالی وِرا یاریگر و همکار بودند فقط عکاسی اول مینمودند بیامد جزوِ کار و این دو درگیر وزان سو طرح پوستر هم چنان شد به هر راهی به میل خویش رفتند نه کافی باشد از این حقگزاران سخن از هر کجا و ناکجایی که: "این باشد صدای تار را جفت که فرقش با صدای نی ندانی شبیهش هست در سنتور ما نیز شبیه صوت ضرب ماست مطلق" چگونه میکند پشم و صدف جفت؟ چو ربط ...وز باشد با شقیقه؟ سخن گفت از جهان کهکشانی: همان شکل است که در ضرب آفرین است بیان کردند در کنه معانی سخن در موسِقی خود از چه رانی مده بی علم بر آن عالِمان گیر" ز تأثیر پژوهشهای غربی از آن پس شد کنار ضرب خود جفت همین گویم که خیلی آبکی زد به نقد موسِقی راهی نپویم نظرگاه و مبانی جمله باید تو خواهی حرف ما را هم بگو مفت مکن کاری که خندندت به آن ریش چه چیزی را کند اثباتِ امت؟ که هر گردی که دیدی نیست گردو؟؟ توان گفت صد مثالِ بیحیاتر که شکل تار هم از قاچ ...ون است گرفتند از ملاقه در بخارا شنیدند از ملاقه نالهای چند شنیدند و بهم گفتند تبریک ربوده جملگیمان را علاقه نوازیمش سفرها و حضرها که گر وارونهاش بینی چنانچه توانی بر ننه مرده درآری سر و ته گیر ببین راز کمانچه که گویی کک در او افتاده از پشت که ره بر روی پنجه می رود نیک ز جنّی فِر لُپز باشد مکن شک نه ایرانی بُوَد اصلش، صد سال!! و یا صدها دگر چونان چنانی که: "تمثیلت غلط بود و زننده ملاقه توی دیگ و در زمین است ولی خشتک به شورتک هم قِران است" بُوَد بهتر ز آنچه رو زمین است نهادست پشگلش را در مدارین علی رسم "آسمان" در درس پیران و یا کیوان و یا بدر منیر است به حس دریافت میگردند و اینند ز گفت "آسمان" درآن زمَنها ز دنیایی ورای ماورا بود نه در کیوان نه در تنبان نه در چین که جای واقعیَش عمق جان است مسیر کشف با اندیشه طی شد نه از تو بلکه بر تو میکند سوی مدادش فکرت و جانش ورق بود خرد بنمود شادی هر غمی را ز آن جایت دلیلی را درآری همان بهتر بشویی زین نوا دست که ما را کی تمایل اینوری بود ز حد بگذشت و طبعم شد کلافه خودم دانم که دُرّی را نسفتم که کلاً خر نباشندَت جهانی وگرنه اینت میدان است و این گو کمر بر آگهی، مردانه بستیم | |||||||||||
یکشنبه سوم آذر 1387
کشف موسیقی گاتها توسط استاد محمد رضا لطفی
دُهُـلچی: این آمیز ممرضا با سوادۀ ماست. نه که خوب تار میزنه، همهچی میدونه. حتی چیزایی رو که قرار نیست هیچکس بدونه. مثلاً همین که گاتها رو با چه آهنگهایی میخوندن. اگه کسی اینو ندونه، استاد تاریخ و ادبیات هم که باشه کسی نه بهش میگه بیسوادی نه ازش بازخواست میکنه. اما آمیز ممرضا باورش نمیشه که نتونه بدونه. و چون باورش نمیشه و به خودش ایمان داره (چون تار خوب میزنه) اونوقت میدونه. حالا از کجا میدونه؟ خوب این دیگه معلومه. نه که سنت رو خوب میشناسه، کارهای سنتی رو هم خوب بلده. مثلاً میدونه که باید بگه اینو از یه استاد قدیمی شنیده وگرنه کسی حرفشو باور نمیکنه. آمیز ممرضا تو این کار خیلی وارده. همیشه هرچی که بخواد از استادای قدیمی شنیده، حتی اگر اونا حرفایی که اون ازشون شنیده نزده باشن. همین قضیه گاتها رو اگه ازش بپرسی مثلاً میگه از عبدالله خان دوامی شنیده. حالا اینکه عبدالله خان به گاتها چه دخلی داشته و از اون زمان چه خبری داشته و فلان و بیسار... نخیر، این حرفا نیست. سنت ما شفاهیه دیگه، سینه به سینه بهش از قدما رسیده. خیلی هم بخوای بپیچونی بهت میگه اصلاً جد اعلای عبدالله خان تو گروه کُر زرتشت آواز میخونده.
آمیز ممرضا میفرماید:
تا به دادم می رسند استاذها هین بدان آهنگ گاتا راست است هر که گوید کاین سخن ها باطل است چونکه این قول دوامی بوده است با دوامی بودم ایام شباب در یکی باغ پر از مهر و صفا دوغکی بود و کبابی نیز هم ناگهان در انتهای تیره شب راز گاتاها همان دم باز گفت ای برادر کار سنت کشک نیست |
کم نیارم از دلیل و مدعا
آنچه گویندت جز این ناراست است گویمش کز کار سنت غافل است کو به هر کس رازها ننموده است یک شبی با حالت مست و خراب در بهاری دلکش و هم دلگشا خاک باران خورده بود و لیز هم زیر گوشم آمد و بگشود لب رفت و زان پس در پشه بندش بخفت قصه سرشیر و شیر و مشک نیست |
|||||||||||
پنجشنبه سی ام آبان 1387
گروه کر محمد نوری و کارمینا بورانا !!!
با وزن اشعار عامیانه خوانده شود:
قرار شده تو شهر ما استاد، نوری بشود چارتا ترانه خونده حالا همهشو بگیم خوبن تازه از اون هم بالاتر چهرۀ موندنی شده حالا بازم نوری، ولی کسایی اوسا شدهاند جواد یساری هم اگر نخوای جلوشو بگیری قراره که تو شهر ما هر آدم بیهنری تعارف و تکلف و مسخرگیهای دگر نمره اگر بخوای بدی به بعضی استادای ما |
اون که چیزی نخونده استاد چه جوری بشود؟
اوسا، ولی با نظر کدام ژوری بشود؟ چهرۀ موندنی کسی میشه که زوری بشود؟ که چشمهات اگر بدونی باباقوری بشود اوسای موسیقیهای مصری و سوری بشود همچی که مو سفید کنه گوگوری مگوری بشود باعث اوسا شدن یه مُش پیزوری بشود یه صفر کله گنده همچون در قوری بشود |
|||||||||||
سه شنبه چهاردهم آبان 1387
مثنوی در باب سخنان استاد شجریان درباره سازسازی
" .... طی تحقیقاتی كه انجام دادم به این نتیجه رسیدم كه برخلاف تصور ِ همه كه فكر میكنند صدای ساز برای كاسه رزونانس است، تفاوت صدا مربوط به پوستی است كه روی آن كشیده میشود. در واقع پوست در صدادهی ساز بسیار تاثیرگذار است به نظر من اگر ساز ِمان خوش صداست باید قدر پوست آن را بدانیم."
ساعت
هشت ِ سی اُم مهر ماه راه پر از بوق، ترافیک و دود جشنِ نُهم سالگی ِ خانه ی ِ اهل طرب بوده ام از دیر باز بر درِ تالار به پا ازدحام هر کسی از گوشه ای از ره رسید من که نبودم ز بزرگان ِ فن بخت شدم یار و کسی دادیَم جای اگرچه کَمَکی پرت بود بالکن اول، لژ ِ نزدیک ِ «سِن» دیدم و بشنیدم از این مطربان گرچه به هر آن چه که بُد می توان لیک کنون روی ِ سخن آن بُوَد داد خبر خُبره آواز خوان: عاشق سازندگی ِ ساز خویش هرچه مرا تخته بُد و تیر و میخ چون که پژوهش به دلم ذات بود از سر تحقیق به انگشت خویش راز نمی کرد به من فاش ساز بسکه مُخم پرسش و کنکاش کرد تا که به تدریج گرفتم که: هان! گر بوَدَت تاری و آن خوش صداست تمبکی گر خوب صدا می دهد کاسه فقط «آمپلی فایر» بوَد هیچ ندارد اثری در صدا چون که نباشد به سخن مالیات برق مرا ناگه از این سر پرید گر شدی استاد به خواندن، عمو! این همه سازنده بُد و تار زن هیچ کسی را نَنِمُد این شعور؟ هیچ تو دیدی که خَرَد هیچ کس بیست ز ملیون بدهد احمقی لطفی و شهناز و طلایی، به فرض تارِ فرهمند، اگر خوب بود کاسه یحیی اگرش خوش صداست الحذر استاد! ندانی مگر با سر ِ انگشت فقط می توان فکر کنی دست کشیدن به ساز دم زدی کاین "حاضری ثابت کنی" غربی احمق بنگر سال ها با "اگر" و "شاید" و "گاه" و "بَسا" لیک چو ما آخر ِ «کَند»یم و کاو حیف بوَد فکر کنیم و تلاش چون که در آواز شد آوازه نام |
رفته بُدم سالن «وحدت» ز راه
شهر چنین است و چه بتوان نمود موسِقی بر پا و چو دیوانه ی ِ رفتم و کردم به ادب گوش باز مرد و زن و پیر و جوان دوستکام یک به فراغت، یکی هم می دوید گوشه ای مبهوت بر این انجمن کارتی و بفزود به دل شادیَم یافتم و جای گرفتمش زود شاهدِ اعمال ِ همه، مثل ِ جن صد سخن تازه و نو بی گمان بیت بیاورد چو صد «بوستان» کز سخنان ِ «شجریان» بوَد "کاین من ِ استاد چو بودم جوان بودم و بر چوب زدم هِی سریش ساز شد و یافت مرا کار بیخ عقل و دلم در پی آن مات بود دست زدم این وَر و آن وَر، چو نیش ساز چه چیزی است؟ کدام است راز؟ عاقبتم راز ِ صدا فاش کرد صوت خوش از پوست بوَد این بدان پوستش ار قدر بدانی رواست پوست کند، کاسه نه این می کند خواه ز «یحیی» و ز «طائر» بود پوست همان است که دارد نوا" گفت بسی از شکم و روده جات کاین چه سخن بود و چه گفت و شنید کی تو شنیدی ز «اَکوستیک» بو؟ دُنبکی و آرشه کش و اهل ِ فن جملگی بودند به این نکته کور؟ پوست تاری و بگوید که بس بابت یک پوست؟، دَرَک مابقی پوست نکردند همه عمر عوض؟ گاو ِ توی دهکده باید ستود؟ حاصل ِ آن یونجۀ در بیشه هاست؟ هست به هر کار طریقی؟ جگر!! گفت که چون گرم بوَد آب ِ «وان» هست به فرضیۀ علمی جواز؟ «رو» اگر این است، که راحت کنی در پی ِ یک نکته کند قال ها یک دو مقاله بدهد انتها بار ِ فیزیک را بنهیم دوش ِ گاو فکر کند سرعتمان را یواش هست فقط خواندن ما خوش؛ تمام! |
|||||||||||

